ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

323

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

اصبح الدين ثابت الاساس * بالبهاليل من بنى العباس [ 1 ] و اندرين قصيده ذكر جور بنى اميه گفتست و آنچ با ابراهيم الامام كردند و با قريش [ 2 ] سفاح انگشت در دندان گرفت ، چون سليمان و معاويه بيرون آمدند سديف را گفتند كه : قتلتنا قتلك الله يعنى كشتى ما را خداى ترا بكشاد ، پس سفاح هر دو را بفرمود كشتن ، و پنجاه هزار درم سديف شاعر را داد ، پس جماعتى خارجيان سپيد علم [ 3 ] برخاستند ، و سفاح [ لشكر ] سوى ايشان فرستاد و پراكنده شدند در سال صد و سى و سه و داود بن على را به حج فرستاد و بموسم ( 210 - آ ) صد كس را از بنى اميه بگرفتند ، و سى مرد را بمسعدة الطائى داد تا اندر راه مدينه همه را بكشت ، و ديگران را دوم روز بفرمود كشتن ، و سفاح برادرش ابو جعفر المنصور را سوى بو مسلم فرستاد بخراسان تا اندر سرّ از بو سلمه حفص بن سليمان الخلال شكايت كند بدان تخليط كه با سفاح خواست كردن ، و در خواهد تا او را بفرمايد كشتن ، و ابو جعفر بخراسان رفت و اين كار بصواب ديد عم كرد داود بن على ، پس بو مسلم بسيارى كرامت كرد ، و بدين كار مرار بن انس الضبى [ 4 ] را بفرستاد تا بو سلمه را اندر شب بكشت ، چنانك كس ندانست ، و سوى خراسان بازگشت ، و سفاح جزع [ 5 ] كرد و ماتم بو سلمه بداشت ، و بو مسلم ، سليمان بن كثير را كه سر همه داعيان بود [ و ] مردى بغايت بزرگ [ به ] سخنى خوارمايه كه ازو باز گفتند ، پيش مجلس بفرمود كشتن بحضور ابو جعفر - المنصور ، و سخت عظيم بزرگ آمد منصور را آن حال ، و سوى سفاح بازگشت ، و كينهء ابو مسلم اندر دل گرفت ، و گفت اين مرد بدين دستگاه و فرمان ، اگر چنانك خواهد اين كار را از ما بگرداند ، و ديگرى را دهد ، و اين باب سفاح را بگفت و آغالش [ 6 ] همى كرد كه تا ( 210 - ب ) بو مسلم را نخوانى و نكشى كار تو استقامت نگيرد ، و سفاح دفع همى افكند ، پس هيچ كس نماند از خصمان ، الا يزيد بن عمر [ 7 ] بن هبيره ، و حسن [ 8 ] بن قحطبه او را حصار دادند [ 9 ] اندر واسط ، پس سفاح منصور

--> [ ( 1 ) ] اين قصيده بروايت كامل هشت بيت است ( ج 5 ص 161 ) [ ( 2 ) ] ط : بآخرش [ ( 3 ) ] ترجمهء : مبيضه [ ( 4 ) ] اصل : الضبى [ ( 5 ) ] اصل : حرع [ ( 6 ) ] آغالش و آغاليدن ، تحريك و تحريص كردن [ ( 7 ) ] اصل : عمر ، [ ( 8 ) ] اصل : ؟ حمس ؟ [ ( 9 ) ] ظ : داد ، و يا مراد از ضمير جمع باعتبار لشكر حسن است